«نامهام را بخوان»
سلام!
گفتهاند ماجرای نفسهای شما و شنیدن ما
قصهی یوسف کنعان است و کاروان در راه
قصه از کجاست تا کجا؟
نمیدانم
شما معلوم
اما جای ما کجا؟
نه!
قصههای خدا تکراری نیست
قصهی شما، قصهای جداست.
ماجرای بودن و شنیدن و صدا زدن
چه تعبیری است
در حضوری که نمیبینیم
شما بگو آقا!
معصومه آهنگری
مربی ادبی
مراکز فرهنگی هنری
ساری و نکا

فرصت تماشا
لطف تو همیشه شامل ما باشد
عطر نفست همیشه هر جا باشد
وقتی که نقاب میگشایی از رو
ای کاش که فرصت تماشا باشد
*****
تمام بـاغ با بـــویت وضــو کرد
تو را هر قلب خسته جستجو کرد
تو را گلهای عاشـق میشناسند
مشـام بــاغ با عطر تو خــو کرد
قنبر یوسفی
مربی ادبی مرکز فرهنگی هنری آمل
شادباش زمین
در سکوت شبانه ها، آوای زنجره ها یادآور تاریخی دور دست در فراسوی مرزهای ذهن زمین است.
ذهن زمین پر از دردهای باستانی، خاطرات تمام زمان های رفته را مرور می کند تا خوشایندترین وقایع هستی را دوباره به خود بنمایاند تا لبخندی بر لبانش بنشیند.
ذهن زمین، زمان را در می نوردد از مکان ها می گذرد و سرزمین های باستانی را دوره می کند؛ وقایع را یک به یک هجی می کند تا خود را در روزی بیابد که سعادت بر صفحه ی زندگی اش رقم خورد و
شانه های آسمان را به رقصی قدسی آراست.
زمین ورق های تقویم خاطراتش را برگ برگ از نظر می گذراند تا برگی که به تلألوی آوایی ملکوتی آراسته است، 13 رجب بر آن ممهور شده است. زمین می خندد.
در 13 رجب مولودی به زمین و زمینیان هدیه شد که تولدش را فرشتگان در مقدس ترین مکان جشن گرفتند و قدسیان آسمان به یکدیگر آمدنش را تهنیت گفتند، کودکی که خداوند او را به نامی از نام های اعلای خود آراست.
زمین شادمانه دگربار به ماه رجب و روز سیزدهمش شادباش می گوید که تولد مردی بزرگ در صفحه ی هستی شان رقم خورده است.
عالمه میرشفیعی
وصال آب و عطش
اودر فرات عکس رخ یار دید و رفت ...
آوای "العطش"ز ملائک شنیدو رفت!
از لا به لای ذکر "حسین"از لبان خشک
بر گونه های اب ،کمی خون چکید... ورفت
او با سفارشی که زمادر شنیده بود
با رمز "یا علی!"به نهایت رسید رفت
می خواست رفع سوء تفاهم کند،گذاشت
دستش کنار مشک،و بی پر،پرید رفت
از گریه های مشک دل نازکش شکست
بر چشم مست،پرده ای از خون کشید و رفت
می خواند زیر لب "فتبارک"خدا براو
کز خاک خشک ،صحن و سرا آفرید ورفت
تاریخ کم غزل نسروده!ولی گشود
سقا در این مغازله،فصلی جدیدو رفت
یک غم فقط در عمق دلش لانه کرده بود:
اینکه وصال آب و آتش را ندیدو رفت!
برلوح خاک با خط قرمز نوشت:"من
شرمنده ام حسین!"...و امضاء "شهید" و رفت
سروده :مریم جلال مربی ادبی مرکز نور
□ کوچ پرندگان زمان
برای به حرکت در آوردن پرنده ی زمان باید پر شتاب، اعداد را پیش روی ساعت زمزمه کرد.
□ ………
صبح بود، ظهر شد.
ظهر بود، غروب شد.
غروب بود، شب شد.
چه چرخه ی پیچیده ای!
□ ……… انسان گریزان از خدا به زمین آمد و گریزان از زمین به جهنم می رود.
فاطمه یعقوبی اشرفی عضو ادبی مرکز بهشهر
ماه، اشک و آه
اشک در همه ی چشمها حلقه بسته بود، همه ی سینه ها کبود بود. علم ها از سویی به سوی دیگر پرواز می کردند. صدای یا حسین مظلوم یا علی یا ابوالفضل، همه جا را پر کرده بود. انگار همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت. علمدارها نورانی شده بودند. صدای زنجیرها مانند طبل می ماند، من هم گریه می کردم مثل این می ماند که یکی از عزیزانم مرده باشد.
چشم هایم آرام آرام باز شد باز شد ساعت تیک و تاک می کرد، مادر بالای سرم بود گوشه چشمان مادر اشکی پر غصه بود انگار از چیزی ترسیده بود. یا حسین یا حسین می گفت، مهره های تسبیح را از راست به چپ می برد. با گریه گفت: «شکر، شکر پروردگار! حالت خوب است! دخترم مشکلی نداری؟!!!
مِن مِنی کردم و گفتم: «چه خوابی! چه قدر زیبا! راستی مادر امشب چه شبی ست؟»
- مگر نمی دانی؟ امشب شب …
صدای زنگ در آمد مادر گفت: فکر کنم خاله زهراست حتماً آمده عیادتت بذار درو باز کنم.
خیلی از خوابم خوشم آمده بود اما نمی انستم آن شب چه شبی است که آن قدر غمناک بود.
تارا محمدی عضو بخش مکاتبه ای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
«بسته پر و بالم و می بارم»
بسته پر و بالم و میبارم، دل خسته ازین حالم و میبارم
اشک های جاری، عمریست باقی
و حال هم میبارم،گونهای سرخ دارم
در غم فراق یارم، حال هم میبارم
چون مرغ پشت میله
اسیر مکر و حیله
غروب نزدیک است
طلوعی نو تر از آن سو
به امید آن، این چنین حالم که میگریم و میبالم
جدایی وصله انداخته میان دو عالم
رو به فردا شدم در شب خاتم
در نگاهم سوز و گدازیست
با دلی سنگ شدم مثل آدم
راه ما را گرد میخانه میبرد باز هم نفسش
سوی دگر میروداز دل و جانم
گرچه بسته پر و بالم باز هم می بارم.
سعید مجریان 16 ساله کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان گلوگاه

ستارگان
که یتیم نگاه تواند
ـ دیری ست ـ
با کاسه ماه
بر آستانت
غمگین نشسته اند
و همانند همه کودکان جهان
بعد از آن
شیری گریستند
پس از تو
همه چاه های عالم
بی نم زمزمه ای خشکیدند
راستی
چه قدر داشت
آن شب
ـ و چه شب یلدایی می ماند ـ
اگر خون تو طلوع نمی کرد
تو همه محراب ها را معطر کردی
و مهر آب با تو بود
شیر باشی و ... ؟!
ببخش
لکنت این سخن را
راستش
بعد از تو
همه شاعران
طفل شعر را از شیر گرفتند .
قنبر یوسفی
مربی ادبی کانون پرورش فکری آمل
غبار آینه
رو به روی آینه ایستاد، چینهای دامناش را مرتب کرد و دستی به موهای بافته شدهاش کشید. امروز اوّلین روزی بود که به مدرسه میرفت…
زن دستی به آینه کشید و کمی از غباری را که رو آینه نشسته بود پاک کرد، نگاهی به خودش انداخت، در این لباس سفید واقعاً ماه شده بود، تور را روی سرش را کمی جا به جا کرد و دستی به ابروهایاش کشید و لبخند شیرینی زد و از اتاق خارج شد…
با گوشهی آستیناش کمی دیگر از غبار آینه را پاک کرد، به بچهای که در بغل داشت نگاهی کرد و خوشحال بود از این که مادر شده، سرش را بلند کرد و نگاهی به چهرهی خودش در آینه انداخت و رفت تا کودکاش را بخواباند…
گرد و غبار روی آینه هنوز کاملاً پاک نشده بود؛ کف دستهایاش را محکم روی آینه کشید تا گرد و غبار را پاک کند. مقنعهاش را سرش کرد، یقهی مانتویاش را برگرداند و دگمههای روی آستیناش را بست، زن در چهارچوب در ایستاد و گفت: دانشگاهات دیر میشه عجله کن. دختر به آینه نگاهی انداخت و راهی شد… روی آینه بدجوری خاک نشسته بود با گوشهی روسریاش کمی دیگر ازآینه را تمیز کرد.
- دخترم خیلی وقته از تو بیخبرم چرا به مادرت سری نمیزنی؟ دلام برای نوههام تنگ شده.
گوشی تلفن را به گوشاش نزدیکتر کرد و نگاهی به آینه انداخت…
صورتاش پر از چین و چروک شده بود روی آینه دستی کشید و کمی دیگر از غبار روی آن را پاک کرد، به آینه نگاهی انداخت، به تاریکی گوش داد به صدایی که نمیشنید، به صورتاش چنگی زد و در آینه داستان غریبی را فهمید.
راحمه یونسی، مرکز فرهنگی هنری بهشهر

عصر زرّین
روزی روزگاری، جهان زیبا بود. گل ها در باد می رقصیدند و جهان بهشتی شاد بود. آن زمان عصر طلایی بود. تا این که …
گِل آدم سرشته شد. همه چیز خوب پیش می رفت تا این که مار و طاووس با شیطان رانده شده از بهشت طلایی هم دست شدند. پس آدم به زمین سخت پر از گرما، سرما و رنج هبوط کرد. آن زمان عصر نقره ای بود. بعد کم کم …
تغییراتی رخ داد قابیل، هابیل را کشت. آن وقت جهان تاریک شد. دیگر هیچ کس به دیگری اعتماد نداشت. آن زمان عصر برنز بود.
آدم ها حالا دو دسته شدند. هابیلی ها و قابیلی ها رو به روی هم ایستادند. قابیلی ها، پیامبران بزرگ الهی را کشتند اما هابیلی ها گفتند ما منتظر ظهور منجی بزرگی هستیم که خواهد آمد و جهان را بهشتی نمونه خواهد کرد. این زمان عصر آهن بود.
و اینک، در عصر آهن، عصر جنگ ها و کشمکش ها، عصر انتظاری عمیق است؛ انتظاری که با نیایش «اللهمّ کلِّ لولیک حجۀ ابن الحسن» مزیّن می شود و هر روز خاطره ی عصر زرّین بشریت در این نیایش تکرار می شود تا مهدی، آن امام عصر بیاید و بدی ها را از قاموس جهان بزداید. چه دلنشین است انتظاری که امید آمدن فرزند رسول نیکی ها را نوید می دهد.
سیده عالمه میرشفیعی
|
|
نون والقلم و ما یسطرون
و خدایی که در همین نزدیکیست فرصت پروانه ای به اهل دل و قلم داده است. تا او را بنگارند.... کیست که او را بنگارد...د ر بعضی از روایات آمده است که ( ان اول ما خلق الله القلم )
پیشوایان اسلام در احادیث متعددی به یاران خود تأکید کردند که به حافظة خود قناعت نکنند و احادیث اسلامی و علوم الهی را به رشته تحریر در آورند و برای آیندگان به یادگار بگذارند در شعری از شعرای عرب آمده است که: خداوند اینگونه برای قلم از آن روز که تراشیده شد مقدر کرده است که شمشیرهای تیز خدمتگذار آن باشند این تعبیر اشاره لطیفی به تراشیدن قلم به وسیله چاقو و قرار گرفتن تیغهای تیز در خدمت قلم از آغاز کار است. و براستی مداد علما بر دماء شهداء پیشی گرفته است.
|
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله : «هر کس از من حدیثی یا مطلب علمی را بنویسد، تا وقتی آن نوشته باقی باشد، برای او حسنه می نویسند.» امام علی علیه السلام :«عقل های صاحبان فضیلت در نوک قلم های آنهاست. ادبیات ویژه رده سنی کودک و نوجوان که دارای سه ویژگی مهم است:«نخست اینکه با زبان و بیان، درک زبان نوشتاری، تخیل و تجربه های کودکان و نوجوانان متناسب است. از این رو برای هر گروه سنی کودک و نوجوان از متنها وموضوعها و زبان و بیان متناسب با فهم و درک آنها استفاده می شود. دوم آنکه به رشد و پرورش شخصیت خواننده کمک می کند و به این نکته توجه دارد که دوران کودکی و نوجوانی مهمترین سالهای شکل گرفتن و پرورش احساس و اندیشه است. از این رو، از آنچه سبب یأس و بدبینی و بدخواهی می شود پرهیز می کندو همچنین اهمیت تصویر را برای کودک و نوجوان برابر با اهمیت نوشته می داند و همواره بخشی از پیام خود را به کمک تصویر بیان می کند؛ به همین سبب، کتابهای تصویری کودکان خردسال، که حتی گاه نوشته ای به همراه ندارند، در ادبیات کودکان و نوجوانان ارزش بسیار دارند.» ۲ ـ منع پیش داوری های غیرمنطقی:درونمایه (تم) و موضوع بسیاری از افسانه ها، رنجها و حرمانهای کودکان یتیم تحت آزار و فشارهای پدرخوانده یا مادرخوانده است. اینگونه کارها در ذهن کودکان به یک موجود فرضی به نام پدرخوانده یا مادر خوانده، پیش داوری منفی پدید می آورد. ۳ـواداشتن کودک به سازندگی وکار: بسیاری از افسانه ها و برخی از داستان ها، مشحون ازوقایع و حوادثی است که بی خردانه به یاری پاره ای از اشخاص داستان می شتابد، ایشان را ثروتمند می سازد، کامروا می کند.و حقیقت این است که کودک باید بداند که تمام آسان زیستی های امروز ما نتیجه کوشش و تلاش صمیمانه و پیگیر اجداد و پدران ماست وما برای افزودن به این بهروزی و سعادت باید در صدد تلاش و کوشش برآییم.» در شعر کودک وجود سه خصیصه اصلی لازم و ضروری است:«الف ـ آهنگین بوده و با موسیقی آمیخته باشد.ب ـ شوق انگیز، شورانگیز، جنبش زا یا احساس برانگیز باشد.ج ـ صریح و گویا باشد.»بدیهی است با افزایش سن کودک و نزدیک شدن او به دوران نوجوانی، ویژگی های شعر مناسب برای او دستخوش تغییراتی می شود. مثلاً از شعر متناسب با سن یک نوجوان، شاید چندان انتظار نرود که طرب انگیز و جنبش زا باشد؛ اما انتظار می رود که زیبا و احساس برانگیز باشد. «زیبایی در ادبیات کودکان، شکل خاصی از زیبایی هنری و زیبایی به مفهوم عام است. زیبایی در ادبیات کودکان، شکل تلطیف شده ای از زیبایی در ادبیات است. زیرا کودکان به عنوان موجوداتی با حسهای لطیف، به شکلی از زیبایی نیاز دارند که به رشد روانی و ذهنی آنها کمک کند. چنین هدفی چهارچوبهای زیبایی را در این حوزه مشخص می کند. در ادبیات بزرگسالان، گاهی زیبایی در بستری از بدبینی فلسفی، خشونت اجتماعی و پریشانی روانی ساخته می شود، اما کودکان چون به دنیایی سرشار از شادی و صلح وخوش بینی و امنیت نیاز دارند، نمی توان برای آنها زیبایی را در قلمروهایی تیره وجهنمی آفرید.»البته باید در نظر داشت که زیبایی مفهومی نسبی است و به طور مطلق در میان تمام جوامع قابل بررسی نمی باشد وهرگز نمی توان حکمی مطلق درباره زیبا بودن یا نبودن یک اثر صادر کرد. «زیبایی هنری، متأثر از جغرافیای زیستی، سنتها، آداب، پیشینیه تاریخی، روحیه اجتماعی و به طور کلی فرهنگ جوامع شکل می گیرد. سلیقه زیبایی شناختی اقوام وملتها، تفاوتهایی دارد و همین تفاوتها، سبکهای ملی و قومی اثر هنری را می سازد.» |
خدا هر جای دنیاست و در صحرا و دریاست
درون قلب گـــل ها و نبض سینه ی ماست
خدا لبخند مـــادر، نگاه گرم بــابـاست
خدا موسیقــی برگ خدا یک شعر زیباست
همیشه با من و توست ولی تنــهای تنهاست
مطهره شهدایی – 12 ساله از مرکز یک ساری
لک لک بود که می خواست با کسی بازی کند. این ور رو گشت اون ور را گشت تا بالاخره قورباغه ای را دید و گفت: « سلام قورباغه کوچولو . میای با هم بازی کنیم؟»قورباغه گفت:« به من میگی قورباغه کوچولو!»لک لک گفت:« من معذرت می خواهم.»قور باغه گفت: خواهش می کنم . خدا را شکر که من هیکلی مثل تو ندارم.»لک لک گفت:« چی گفتی ! می خوای عصبانیم کنی؟!» قور باغه گفت:« مثلا عصبانی بشی چی میشه؟»
بگو مگوی آنها آنقدر ادامه پیدا کرد تا اینکه کرگدن که از انجا رد میشد پیشنهاد بر گزاری مسابقه ای را داد. و آنها قبول کردند. قرار شد فردا صبح کنار برکه ماهیگیری کنند .قورباغه گفت:«اگر من بردم تو هفت پشه به من بده و اگر تو بردی من هفت کرم به تو می دهم. »
صبح فردا مسابقه ی ماهیگیری با سوت کرگدن شروع شد. هی لک لک ماهی می گرفت و هی قورباغه ماهی می گرفت. تا زمان مسابقه به پایان رسید. کرگدن ماهیها را شمرد.
- سطل اول لک لک با 12 ماهی ، سطل دوم غورباغه با ...»
قورباغه حرف کرگدن را قطع کرد و گفت: « حتما در سطل من ماهی بیشتر است. نه آقای کرگدن؟!»کرگدن گفت:« نه سطل دوم 10 تا...». لک لک گفت:« حالا هفت کرم برایم بیاور!»قورباغه هفت کرم برای لک لک آورد و گفت:« دوست من !من فقط می خواستم به تو بفهمانم که هیکل و گردن من زیادی بد نیست و برایم فایده هایی هم دارد. مثلا در ماهیگیری »قور باغه گفت:« من از تو معذرت می خواهم. »لک لک گفت: « فراموش کن دوست من .حالا بیا با هم کرم ها را بخوریم.»
مریم محمدی – 11ساله - قائم شهر
عاشقان مژده شب میلاد رسید دل گدای حضرت سجاد(ع) شد
بار دیگر حیدر از خیبر رسیــــــد آبروی مســـجد و منبــــر رسید
پای تا سر می دهد بوی دعــا می تراود از لبش نـــــــام خدا
عشق از مژگان چشمش منجلی است روی دستان نجیب او عــلی است
خیره می سازد به خودمهتاب را پـر ز عرفان می کند محراب را
با رکوعش آسمان خم می شود چشم گل ها غرق شبنم می شود
در و گوهر ریخته روی لبش عرشیان مبهوت یا رب یا ربــش
نور می ریزدز چشم مست او عرش می رقصد به روی دست او
فاطمه گنجی – 10 ساله – بابل 1
لیلک
شماره اول، سال اول، بهار 1389
مرکز آفرینش های ادبی
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
استان مازندران
گفتوگویی کوتاه با مدیر کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان
استان مازندران
قاسم عزیزاده گرجی
همیشه وقتی میخواهند از مدیران پرسشی بپرسند یا اصلاً با آنها مصاحبه کنند، دربارهی اهداف، برنامهها و پیشبینیهایشان در حوزهی مدیریتیشان میپرسند. حالا ما میخواهیم یک قدم دیگر برداریم و به دنیای کودکیهای مدیرمان راه ببریم؛ چون مدیر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودن، ارتباط عمیقی با کودکی خود را میطلبد.
آقای عزیزاده گرجی هم با لبخندی روشن و گیرا پذیرای سفری کوتاه به کودکیاش میشود.
آقای عزیزاده گرجی روزتان بهخیر
* وقتی مرغک کانون را میبینم …
1احساس آرامش می کنم.
* محبوبترینکتابهای کودکیهایام:
1 کتابهای درسی ام را دوست داشتم.
* اوّلین شعری که در کودکی یاد گرفتم و خواندم…
1 کتاب خوب، انار (صد دانه یاقوت)
آقای عزیزادهگرجی از دوران کودکی به نوجوانیهایتان هم سری بزنیم!
* قهرمان دوران نوجوانی من …
1 قهرمانان حماسی و مذهبی.
* شعرهای کدام شاعر را در نوجوانی زمزمه میکردید؟
1 شهریار در عظمت علی (ع) (علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را …)
از مدیرمان که ما را به سفر گذشته بردهاند میپرسیم:
* برنامهی درازمدّتِ شما، برای اعضای کودک و نوجوان کانون چیست؟
1 ـ اولویّت کانون برای آموزش با هدف ارتقای سطح همهی مربیان و همکاران محترم میباشد.
- ارائهی تسهیلات به همکاران محترم با هدف حفظ شأن و کرامت همکاران با هدف ایجاد فضای آرام و بانشاط برای مربیان. به عنوان الگوهای کودکان و نوجوانان.
ـ شناسایی نیازهای مخاطبان برنامههای کانون و برنامههای مورد پسندشان برای برنامه ریزی مدوّن کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت.
سپاس از همراهی و همدلیتان.
متون کهن
به
زبان ساده
«شاهنامه»
(جمشید در شاهنامه)
بخش 1
جمشید، فرزند تهمورث دیوبند، پس از پدر بر تخت شاهی مینشیند..
«گرانمایه جمشید فرزنـــد او
کمر بست یک دل پر از پند او
بر آمد بر آن تخت فرخ پدر
به رسم کیان بر سرش تاج زر»
جمشید در اساطیر ایرانی پادشاهی قدرتمند است. وی در شاهنامه پدید آورندهی تمدن و مراحل پیشرفت آن است. ایجاد و کامل کردن هر مرحلهی تمدن 50 سال طول میکشد.
مراحل تمدن جمشید در شاهنامه:
1. مردمان جهان، بندگی و اطاعت جمشید را پذیرفتند.
(تک شاهی و قدرت مطلقه)
2. بندگی و اطاعت دیو و مرغ و پری از جمشید (طبیعت و هستی سر به اقتدار شاهی مینهند.)
3. به دست گرفتن اختیارات دنیوی و معنوی مردمان.
«منم گفت با فرّهی ایزدی
همام شهریاری همام موبدی»
4. ایجاد سلاحهای جنگی و لشگر (سپاهی).
«نخست آلت جنگ را دست برد در نام جستن به گــــــردان سپرد
به فـرّ کئی نرم کرد آهنـــا چو خود و زره کرد و چون جوشنـا
چو خفتان و تیغ و چو برگستوان
همه کرد پیدا به روشن روان»
5. تهیه پوشاک.
الف) رشتن ب) تافتن ج) بافتن د) شستن ه) دوختن
«دگر پنجه اندیشهی جامه کرد
که پوشند هنگام ننگ و نبرد
ز کتّــان و ابریشم و موی قـز قصـب کرد پرمایه و دیبا خز»
6. طبقهبندی جامعه.
الف) کاتوزیان (موبدان ـ روحانیان )
ب)نیساریان (لشکریان)
ج)بسودی (کشاورزان)
د) اهتوخوشی (صنعتگران)
7. ایجاد مرز و محدوده برای هر طبقهی اجتماعی
8. جستوجوی معادن.
«ز خارا گهر جست یک روزگار همی کرد ازو روشنی خواستار»
9. ایجاد عطرها و بوهای خوش.
«دگر بویهای خوش آورد باز
که دارند مردم به بویاش نیاز»
[بان، کافور، مشک، عود، عنبر و گلاب از انواع بوهای خوش بودند.]
10. پزشکی.
«پزشکی و درمان هر دردمند
در تندرستی و راه گزند»
11. دریانوردی.
[سیر و سیاحت و کشورگشایی]
12. ساختن تخت سلطنت.
دیوان این تخت کیانی را بر پای داشتند.
«به فرّ کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گهر اندر نشاخت»
◊ ادامه را در شماره آینده بخوانید.
خبر
2 اوّلین نشست تخصصی ادبی حضوری در استان مازندران برگزار گردید. این نشست در 25و 26 اردیبهشت ماه سال جاری در اردوگاه دلگشا با حضور مربیان ادبی استان، کارشناس آفرینشهای ادبی و سرکار خانم شایگان از بخش کارشناسی ادبی حضوری برگزار شد و به مباحث تخصصی دربارهی تخیّل، خلاقیّت و دوران کودکی و چگونگی رفتار با عضو ادبی گروهای سنی ب و ج پرداخته شد. در این راستا فعالیّتهای عملی توسط مربیان صورت
گرفت.
2 مربیان ادبی استان مازندران برگزیدهی مسایقهی کشوری آفرینش شدند. مائده یحیاپور، قنبر یوسفی و مژگان احمدی از مراکز بابل، آمل و پلسفید در رشتههای شعر و داستان برگزیدهی کشوری شدند. لوح تقدیر و هدایای این برگزیدگان در مراسم آغازینهی سمینار استانی مسئولان مراکز و مربیان فرهنگی، ادبی و هنری توسط آقای آدوسی معاون فرهنگی کانون و آقای گرجی مدیر کانون استان به ایشان اهدا شد.
2 لوح تقدیر برگزیدگان مسابقهی ادبی آفرینش ویژهی اعضای ادبی استان مازندران به مراکز فرهنگی هنری مربوط ارسال گردید تا طی یک مراسم به آنان اهدا شود.
2 نشریهی مجازی«لیلک» ویژهی آفرینشهای پایان هر فصل منتشر میگردد. «لیلک» به معنای قندیل در گویش مازندرانی است.
چشمههای حقیقت
«ویژهی بزرگداشت حکیمان ادب ایران زمین»
کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان استان مازندران، نگاهی ویژه به کودکان ونوجوانان سازندهی آیندهی این دیار پر از شگفتی و زیبایی دارد.
نگاه، اندیشه و رفتار این کودکان و نوجوانان، بازتابی از دادههای ما به آنان است. سپردههایی که در دست توانایشان بارور خواهد شد.
آفرینشهای ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان مازندران، یکی از دادههای اصیل و شکوهمندش را میراث ادبی بزرگان هنر و ادب ایران زمین میداند که هویّت، زبان و فرهنگ ما را میسازد و به جهانیان میشناساند.
عطار، سعدی، فردوسی، حافظ، مولوی، پروین، نیما و دیگران که برای فرهنگ این سرزمین کوشیدهاند و نام و آثارجاودانهشان را به یادگار گذاشتهاند، همواره با شعرهای زیبایشان به اعضای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان مازندران معرّفی میشوند.
درتقویم کشور ما، هر روزی از سال به بزرگداشت یکی از جاودانگان فرهنگ و ادب ویژه شدهاست.
«25 فروردین بزرگداشت عطار.»
«اوّل اردیبهشت بزرگداشت سعدی.»
«25 اردیبهشت بزرگداشت فردوسی.»
«28 اردیبهشت بزرگداشت خیام.»
اینان به ما آموختهاند که: «شعر، جوهرهی زندگی و
و حقیقت ادراک انسان از هستی است.»
پرواز معنویّت
بزرگداشت «عطار» 25فروردین
«آفریـن جان آفــرین پاک را
آنکه جان بخشید و ایمان خاک را»
فریدالدین عطارنیشابوری، میراث گذار کلامی برای شناخت انسان، مبداء واحد و یگانگی ازلی انسان درخداوند است.
سالیان از روزگار سرایش عطار و زیست و عرفانیاش میگذرد امّا هنوز دل و جان به کلام وی روشن میشود. «منطقالطیر»ش، رهگشای سفری به دنیای عرفان و شناخت جوهرهی واحدی است که سامان هستی بر آن قراردارد. یاد و ناماش با خواندن ابیات پرشکوه عرفانیاش درکانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان مازندران، همواره با تلألو میدرخشد و هر 25 فروردین، یادش گرامی داشته میشود؛ تا اعضای نوجوان توانمند وخلّاق درعرصهی هنر و ادب، اهدافاش را درآثار و زندگی خود جاری و ساری سازند.
گلچین معرفت
بزرگداشت «سعدی» اول اردیبهشت
«به نام خدایی که جان آفرید سخن گفتن اندر زبان آفرید
خداوند بخشندهی دستگیر کریم خطابخش پوزشپذیر»
سعدی، بزرگ شاعر سیاحتگر ایران زمین، عرصهی گستردهای ازاشعار وکلمات اخلاقی و پندآموزبه جهان ادبمان هدیه کردهاست. اشعار آموزندهی سعدی درکانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان مازندران، چون گلهای عطرآگین معرفت میتراود و در مرکز آفرینشهای ادبی، به عنوان یکی از سرفصلهای شناخت مفاهیم شعر و زبان فصیح و کلام ملیح شناخته می شود. گرانمایهای که بوستاناش درقرن هفتم به زیورهای کلام آراسته گردید و گلستانی از اخلاق و معرفت درخود جای داد. روز نخست اردیبهشت، بزرگداشت باغبان بوستان حمیّت و گلستان معرفت همواره پاس داشته میشود.
شکوه هوَیت
بزرگداشت «فردوسی» 25اردیبهشت
«به نام خـداوند جان وخرد کزین برتـراندیشه برنگذرد
خـداوند نام و خداوند جــای خداوند روزی ده رهنــمای
خداوند کیوان و گردان سپهر فروزندهی ماه و ناهید و مهر»
«ژرار شالیان»، پژوهشگر فرانسوی، پس ازبررسی حماسههای جهان، شاهنامهی فردوسی را بزرگترین اثر ادبی ـ حماسی دنیا نام بردهاست. هرسال روز 25 اردیبهشت، روز بزرگداشت این مرد حماسه و اخلاق است. مردی که زبان فارسی، خود را به پایمردی او وابسته میداند. اگر ایرانیان درجهان، خود را با زبان و هویّت ایرانیشان میتوانند معرّفی کنند به همّت و تلاش فردوسی بزرگ است. وی تمام ثروت خود را برای سرودن شاهنامه به کار برد، تا در برابرسطان محمودغزنوی ایران و ایرانی را افتخار بخشد.کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان استان مازندران، این حماسهی ملّی را که با «به نام خداوند جان و خرد» آغاز میشود، به کودکان ونوجوانان می شناساند و یادآوری میکند که ما در فرهنگ و دین خویش، گرانبهاترین سرمایههای حکمت را داریم که به دنیای دیگران هم شناساندهایم. روز بزرگداشت فردوسی، مرد شکوهمند رادمردیها را پاس میداریم.
شناخت حکمت
بزرگداشت «خیام»28 اردیبهشت
«هر راز که اندر دل دانا باشد باید که نهفتهتر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد دُر آن قطره که راز دل دریا باشد.»
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان مازندران، به سویههای خردورزی و عاطفی کودکان و وجوانان برآمده از اندیشهها و عواطف ایرانی ـ اسلامی پربها میدهد. شناخت رباعیهای خیام، حکیم بلند آوازهی دانش و ادب، را آغاز رشد و شکوفایی عاطفه و اندیشهی نوجوانان این دیار میداند. حکمت و خرد در راستای احساس و عاطفه سبب پدید آمدن بینشی حقیقی از اشیاء و امور میشود تا انسان راز هستی را با پویایی جستوجو کند. خیام بزرگ مرد دانش و شعر کشورمان نمونهی انسان اندیشمند سرشار از عواطفی است که در اشعارش به مفاهیم زندگی و رستاخیز میپردازد.
مدیر مسئول: قاسم عزیززاده گرجی
سردبیر: سیده عالمه میرشفیعی
نشریه داخلی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
استان مازندران
ترانه مادری
هر کجا که پا می گذارم
هر کجا که نبض ها می زنند
ترانه توست
آنجا در کوهسارغم
گرچه با شگفتی
اما باز ترانه توست
کوی عشق
کوی محبت
هر کجا مه می تابد
هر کجا پروانه می رقصد
آنجا ترانه توست
باغ نمی خواهد
گل نمی خواهد
نه پروانه
نه شمع
قلب تو
پروانه ای است
که به یک بازی
کودکانه می گرید
و پرپروانه ها
زغم کوچکت می شکنند!
ترانه کو؟
پروانه کو؟
آشیان محبت همه جاهست
هر کجا بودم
هر کجا رفتم
گفتند:
هدیه ای داریم پر از آن جاودان
ترانه تو
همه جا بود!
چشمانت به دوردست
با خبر از سر وجود!
ای کاش
آشنا بودم با زبان پرندگان
ای کاش می دانستم
می دانستم به چه می نگری
ترانه های تو ز دوردست می آید . . .
و مادر
انحنای محبت لبانت
مادر!
شمعیم که با یک بوسه خاموش خواهیم شد
ابریم که با یک بوسه آب خواهیم شد
و
ترانه ات را خواهیم شنید
از جویبار تاریخ
از مهتاب فطرت
ترانه های غرق در حریم سپید نفس های قاصدک
در کهکشان برگ های نارنجی
ترانه تو همه جا هست
جهان پر زترانه توست
هر کجا پا می گذارم
هر کجا که نبض ها می زنند . . .
شهاب تقی پور، عضو سابق مکاتبه ای.
« هدیه های او »
جنگل و کوه و دریا
سبزه و دشت و صحرا
چه نعمت هایی دادی
خدا به ما آدم ها
میوه های آبدار و
هندونه های قندی
آب نبات و شکلات
سر سفره ی عیدی
مهر و محبت ، صفا
دوستی خوب و با وفا
هیچی نمی خوام از تو
خدای من ، خدایا
فقط می خوام اینا رو
نگه داری برامون
مهربونی ، محبت
بکاری تو دلامون
مریم خسروی - 11 ساله
عضو ادبی بابل 2
خندونک نامه رسان
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود.
خندونک همیشه میخندید.
دنبال کاری بود، دنبال باری بود تا پول دربیاورد.
از صبح تا شب دنبال کار میگشت.ولی کو کار؟
رفت پیش آقای نامهرسان.
آقای نامهرسان پیر بود و نمیتوانست نامهها را به صاحب آنها برساند.
خندونک این کار را پذیرفت و خوشحال شد.
نامههای او همیشه به دست بچّهها میرسید.
بچّهها که او را میدیدند شاد میشدند و میخندیدند.
معصومه عزیززاده گرجی 8 ساله
با یک شعر و یک قصه با ما همراه باشید.
مادر
مادر مهربونم
تو مثل باغبونی
تو دل کوچیک من
می کاری مهربونی
ای مادر عزیزم
قشنگ تر از ستاره 
مهربونیت همیشه
تو دل من جا داره
دلم می خواد که باشی
خندون و شاد و خوشحال
بمونی در کنارم
همیشه تا هزار سال
مریم خسروی _ 10 ساله از بابل
ابرک
یکی بود یکی نبود، روی گنبدکبود ابرک نشستهبود، غمگین بود. از دنیای زیر گنبد دلاش گرفتهبود. با خودش میگفت: «من کی بزرگ میشوم و میتوانم باران ببارم.» که یکدفعه صدایی شنید. صدای پدر ابرک بود که به او گفت: «سالهای زیاد مانده تا تو بتوانی بباری» ابرک گفت: «من میخواهم زودتر بزرگ شوم.»
پدر گفت: «یکی از بهترین دوران، دوران بچّگی است.» پدرش برایاش گفت که وقتی بچّه بود همیشه آرزو داشت بزرگ بشود و ببارد؛ آن موقعها خیلی دوست داشت بزرگ شود.گفت: «آن موقع لحظات خوبی را با بقیه ابرها داشتم.» ولی میگفتم: «من میخواهم هرچه زودتر بزرگ شوم. میگفتم چهقدر باید صبر کنم؟ خسته شدم.» تا بلاخره روزی رسید که پدر بزرگ شد ولی حسرت بچّگیهایاش را میخورد چون خاطرات خوبی از آن روزها داشت که قدر آنها را ندانست برای همین به ابرک گفت: «تو میبایست از فرصت بچّگی خودت استفاده کنی.» ابرک قهرمان ما، هم قبول کرد.
حسین رستمی 10 ساله از ساری
29 بهمن روز تولّد «تارا»، عضو بخش پاسخگوییِ مرکز آفرینشهایادبی است. هدیهی ما به تارا، انتشار اثر زیبایاش در وبلاگ آفرینشهایادبی استان مازندران است.
تارا جان تولّدت مبارک. همیشه شاد و خندان باشی.

خانم بهار اینجا چهکار میکنه؟
شب سردی است مادر بچّههایاش را زیر پرهایاش نگه داشته تا آنها گرم شوند. توفان و باران شدیدتر میشود. مادر از سرما میلرزد ولی باز هم با آن صدای دلنشیناش برای بچّههایاش لالایی میخواند. یکی از بچّهها میگوید: مادرجان برایمان یک قصّه تعریف کن.
مادر میگوید: مگر شما خواب ندارید که تا این وقت شب بیدارید؟
ـ آخه میدانی مادرجان ما نمیتوانیم از سرما و سر و صدای باران بخوابیم.
مادر میگوید: اگر شما پرندههای کوچولو نتوانید در مقابل سرما و گرما مقاومت کنید یعنی هنوز شجاع و قوی نشدهاید.
بچّهها میگویند: مادر اگر تو قصّه تعریف کنی و ما بگویی چهطور در مقابل همه چیز مقاومت کنیم آن وقت از قصّهات یاد می گیریم که قوی بودن چگونه است؟
مادر می گوید: من هم به قصّههای مادرم خوب گوش میدادم تا راه و رسم و ویژهگیهای یک پرنده را یاد بگیرم. تنبل نبودم. در تمام کارها به خانوادهام کمک میکردم مثل پرندههای قصّهها. یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود…
امّا یکدفعه مادر از حال رفت. بچّهها هر چه صدایاش کردند مادر به هوش نیامد؛ آنها مجبور شدند در آن سرما به دنبال پزشک بروند.
*
صبح که مادر بیدار شد خانم بهار را در کنارش دید. گفت: خانم بهار اینجا چهکار میکنی؟
و ناگهان بچّهها با پزشک به خانه آمدند. مادر به هریک از آنها آفرین گفت. و به خاطر این شجاعتشان به هر یک، یک بوسه جایزه داد.
خانم بهار گفت: بهار نزدیک است. دیگر نگران سرما و توفان نباشید.
آنها خوشحال شدند.
«گل آمد و گل آمد
سوسن و سنبل آمد
شکوفههای سفید
مثل بارون میبارید.
بهاره آی بهاره
بهار شادی مییاره.»
تارا محمدی. به زودی می شود 9 ساله
رقیه در محرم 
این ماه، ماه محرّم
ماه گریهی عالَمه
شجاعت امام حسین
تأیید شده نزد همه
رقیه توی کربلا
نداشت گوشوارهی طلا
رقیه تا تونست گریخت
امّا از گوشش خون میریخت
میگفت: بابام، بابام کجاست؟
انگار نمیشنید کسی صداش
حسنا شعبانی 10 ساله عضو بخش پاسخگویی
مادر
مادر ای سایبــــان مهــربانی نگاهت گرم و گیرا، جاودانی
دلت چتریست آبی، رنگ دریا به زیر چتــر تــو مانند رؤیا
تو معنای شگفتی هستی و بس تو مهری، تو عشقی، همین و بس
فائزه فرجی 9 ساله عضو بخش پاسخ گویی
لیوان و دختر
دخترک وارد آشپزخانه شد. لیوان را از کابینت بیرون آورد، در یخچال را باز کرد پارچ شربت پرتقال را برداشت. لیوان خیلی خوشحال شد چون فهمید که دخترک میخواهد به او شربت بدهد. دخترک شربت را در لیوان ریخت. لیوان به خاطر مهربانی دخترک شربت را به او هدیه کرد.
کوثر یوسفی، 10 ساله، عضو ادبی بخش پاسخگویی.
انتظار
چه قدر سخته انتظار کشیدن ، انتظار برای کسی که حتی نمی دونی کِی می تونی اونو ببینی، یا اصلاً شانسی برای دیدنش داری؟ چه قدر سخته دیدن خانواده ات که روز به روز در انتظار دیدن اون پژمرده تر از روز قبل می شن . هر وقت مادرم رو توی تنهایی می بینم، عکس قاب کشیده ی اون رو به دست گرفته و اشکش هر روز اون رو براق تر می کنه. اشک هایی که مثل مروارید ، روی گونه اش برق می زنن و پشت سر هم روی قاب عکس فرود میان. بدون این که بدونن چه سرنوشتی در انتظارشون هست! سرنوشتی که شاید برای پدرم هم اتفاق افتاده و ما خبر نداریم. حتماً یه روز برمی گرده و خودش زنگ در رو می زنه. اونوقت برای اولین بار من رو در آغوش می گیره و می بوسه. اما نه، شاید هم این منم که باید پلاکش رو ببوسم، یعنی اون باید جواب یک عمر گریه و زاری رو با یک پلاک بده ؟! هنوز نتونستم معنی شهادت رو بفهمم ، اما تمام کبوتر ها فهمیده بودن ....
سارا بتیار مرکز فرهنگی هنری بابل
مجید قناد یکی از داوران جشنواره را ببینید

با دقت و تمرکز فراوان
ولی خب...

جنگیدن با خواب سخت می شه

این هم از استقبال دوستانه ی بچه ها ... اما انگار هنوز تو بهت دیدن داور محبوبشان هستند

شاید بعد از این عکس از بهت در بیان..
این هم عمو قناد بین بچه ها ... حالا کی بیشتر حیرت کرده؟
حالا صحنه ای از نمایش عروسکی بیژن و منیژه از مازندران

و این هم گروه نمایش

عکس یادگاری با منیژه دخت افراسیاب

بیشه زار خیال
خیال خزان شدن ندارم با عشق ، من گل همیشه بهارم .....
راحمه یونسی عضو ادبی مرکز بهشهر
میثم متاجی درج در روزنامه جام جم 09/07/1388
نگاهی به کتاب «پارو زدن در خاک» - داریوش معمار
اگرچه کوتاهنویسی از زمانهای دور در ادبیات ایران و جهان رواج داشته، اما حالا یکی از ضرورتهای زمان حاضر به شمار میرود.
در تاریخ ادبیات ایران (چه منظوم و چه منثور)، ما با کوتاهنویسیهای خاصی مواجه بودهایم که حتی به یکی از قالبهای ادبی نیز تبدیل شدهاند، به عنوان مثال رباعی و دوبیتی 2 قالب شعری هستند که در آنها شاعر فضای کمتری در قیاس با قصیده و غزل برای بیان مفاهیم مورد نظرش در اختیار دارد.
در حوزه نثر نیز با نگاهی به آثاری چون گلستان سعدی یا فرج بعد از شدت در مییابیم حکایتهای این آثار گاهی بیشتر از 300 یا 400 کلمه نیستند.
در ادبیات دیگر کشورهایی که از تاریخ و تمدن کهن بهره میبرند نیز ما با اینگونه قالبها مواجهیم، مثل ادبیات ژاپن وهایکوهایش.
با این حال اما در شرایط فعلی که زندگی شتابی فزاینده یافته است کوتاهنویسی به عنوان یکی از ضرورتهای زمانه مطرح میشود. مخاطب امروز ادبیات با توجه به تمام مولفههای دخیل در زندگی مدرن، وقت زیادی برای مواجه با یک اثر هنری ندارد و خود به خود به آثار مینیمال گرایش بیشتری یافته است. همین گزارش مخاطب باعث شده مثلا در داستان کوتاه، شاهد تولید داستانهایی باشیم که تعداد کلمات آنها بیشتر از 50 کلمه نیست.
با این مقدمه اگر به سراغ آخرین مجموعه داریوش معمار، شاعر پرکار جنوبی برویم، در مییابیم او در مجموعه آخرش به کوتاهنویسی روی آورده است.
اگر به کتاب مرگ در ساحل آمونیاک مجموعه قبلی معمار نگاهی بیندازیم این مقوله و درک ضرورتهای زمانه در سرودن شعر کمرنگتر است. بلندنویسی در اثر قبلی معمار، یکی از مشخصههای اصلی به شمار میآمد، اما در این مجموعه تغییری محسوس در سرودههای شاعر دیده میشود.
«دوست دارم یک روز صبح/ نه سوار ماشینهای اهواز/ نه آبادان/ نه امیدیه/ نه بهبهان بشوم/ و بروم به هیچ کجا.» (ص86)
سادگی خاصی که در سرودههای کوتاه معمار وجود دارد، وقتی با صمیمیت زبان شاعر به هم میآمیزد مخاطب را لحظهای با خود شریک میکند و از جهان تکراری اطرافش به لحظاتی لطیف و شاعرانه میکشاند. اثر به جای آنکه در سطح منتشر شود خودش را به عمق میکشاند و حوادث فرامتنی بیش از حوادث متنی جایگاه مییابند.
رابطه انسان و طبیعت از نکات دیگری است که میتوان بدان پرداخت. راوی در شعر معمار صرفاً یک گزارشدهنده از طبیعت و عناصر تشکیلدهنده آن نیست. شاعر بسنده نمیکند که شعرش تنها آغشته به المانهای طبیعی باشد، بلکه خود بخشی از طبیعت میشود.
«آفتاب مورب سرم را گرم میکند/ در ابرهای متوالی/ میخیسم/ تا گیاهان از منفذهای صورت بیرون بیایند.» (ص 70)
راوی به راستی انسانی استحاله یافته در زمین است یا زمینی است که تشخص یافته؟ این همانی بین انسان و زمین منجر به بروز سوال و یافتن 2 قرائت یاد شده میشود. انسان در شعر معمار مصرفکننده طبیعت نیست، بلکه سعی میکند نگاه ابزاریاش از طبیعت را برداشته و خود تجلی فحوای جهان باشد.
انسان و طبیعت به هیات موجودی واحد بدل میشوند که خواص یکدیگر را میپذیرند. در شعر بالا در قرائت اول، راوی زمینی میتواند باشد که شرح رویش گیاهان را ارائه میکند، اما با نگاهی استعاری انسانی را میتوان یافت که به ازل و ابد خود بر میگردد.
در ازلی که خاک بوده و در ابدی که خاک خواهد شد. زمین چیزی جز خود انسان نیست و غریب پنداشتنش یعنی که از اصالت خود دور شدهایم.
وقتی شاعر با استفاده از تشخیص، زمین را در مرز باریکی با انسان به صحنه میآورد، مخاطب به یگانگی این دو پی خواهد برد.
استفاده از انرژی کلمهها کاری است که ظرفیتهای بالایی به شعر میبخشد، حال اگر این انرژی دارای باری اساطیری باشد و ریشههای نوستالژیک انسان را برانگیزد، میتوان گفت اثر به بمبی شبیه میشود که اگر در ذهن مخاطب منفجر شود دنیای ذهن اش را دگرگون میکند.
«دست میبرم در بارانیام/ دنبال بهانهای میگردم/ برای آفتابی شدن/ بندی از کفشهایم /دگمهای از پیرهنم/ دستی در موهام میکشم/ سرم را بر میگردانم به سمت تو/ کاش آن درخت زردآلوی نو رس/ ریشه بگیرد / در گودی پیشانیم.» (ص57)
جهان وطنی از دیگر ویژگیهای برخی آثار این مجموعه است. گریز از مرزهای قراردادی و پیوستن به روح واحد انسانیت کار آسانی نیست. باید از منافع و حب ذات گذشت تا چنین درجهای یافت و شاعران با نگاه ظریفشان از جمله انسانهایی هستند که بیپیشفرض و غرض به دیگران مینگرند. با کلمه بر مهر باطل میزنند و سعی میکنند، انسان را به خاستگاه اصلیاش بازگردانند.
معمار نیز در پارو زدن در خاک، دغدغه جهانی را دارد بیمرز؛ جهانی که سربازها از سیم خاردار بگذرند با لباسی زیتونی رنگ که نماد صلح است. جهانی که تصرفش به رنگ گلهای زنبق است نه خون و گریه و شیون. تسخیر، تسخیر دل است نه سرزمین، چرا که جهان از آن همه است و از آن هیچکس نیست.
«سمت ماه نیز/ به جانب هیچکس نبود/ از آهی که روی شیشه مانده بپرس/! باران مرزها را که بردارد/ تمام جهان از چیتگر تا سهروردی و جمهوری/ با هم برادرند.» (ص52)
شاعر ناامیدانه به باران پناه میبرد. انگار از انسان دست کشیده و زدودن مرزها را در چشمهای باران میبیند. انسانی مدرن که خودش را به دردهای زیادی دچار کرده و در راه یافتن درمان برای بیماری خود است. نه تنها از خود که از دیگران هم دست کشیده است و در انزوایی تلخ به سر میبرد.
«باد میوزد از سمت خلیج/ در فاصله میان دو بلوک/ حفاظها میخورند به هم/ آن سوی پنجره همین قدر پیداست/ نه بیرون میروی/ نه خانه وسیع میشود/ راستی که تنهایی زودتر از گلوله/ در میآورد از پا/آدم را.» (ص50)
ابتدای دفتر اول پارو زدن در خاک، رنگ و بویی متفاوت نسبت به کل کتاب دارد. «تو» در برخی شعرهای دفتر اول وجود دارد که انگار از دست رفته است. تویی که توصیف میشود و راوی دلتنگیهایش را با مخاطب تقسیم میکند، «تو»یی که دچار اتفاقی به نام مرگ شده است، لذا شعرهای دفتر اول شخصی تر شده و جهان شخصی شاعر به میان میآید.
ما لحظات غمانگیزی را مشاهده میکنیم که در رگهایش مرگ ریشه دوانده است. این مساله باعث میشود ابتدای دفتر اول به نسبت دفتر دوم در ساختمان شعر سادهتر به نظر آید. تصاویر و گزارههای پر انرژی عموماً جای خود را به جملاتی میدهند که استوار بر احساساند. البته این مطلب به منزله چشم پوشی از نقاط درخشان همین اشعار نیست.
«نعشکش خیابان را پس میبرد/ با بالهای کرخت/ رشتههای متورم دور گردنت/ چطور کسی را تشییع کنم/ که بر هر بازویش/ اژدهایی خوابیده/ مردنش آنقدر ساده چطور ممکن است/ در آن روز؟» (ص18)
آدمک چوبی
تولدم مبارک تولدم مبارک . آخ جون 14 سالم
شد . کاش خانواده ام این جا بودند تا می توانستیم با هم شوخی کنیم وکیک بخوریم . اما فردا بچه ها به من چی میگن ؟ میگن مامان بابات کادو چی برات خریدن ؟ اون وقت چی بهشون بگم ؟ بگم من مامان بابا ندارم آخه مسخره ام می کنند ؟!
فردا شد . رفتم مدرسه . خیلی غمگین بودم . دوستانم آمدند پیشم . با لحنی خشن گفتم از پیشم بروید نمی خوام ببینمتون آره من کادو نگرفتم . می پرسیدند چرا؟ برای این که پدر دارم نه مادر.
بعد گریه کنان به طرف سالن دویدم یک گوشه نشستم و گریه کردم یک دفعه صدای خانم مدیر آمد ترسیدم . خیالم جمع شد خانم مدیر رفت تو اتاقش .
رفتم دم در اتاق خانم مدیر می خواستم بروم اما یک دفعه شنیدم دارند در مورد من حرف می زنند شنیدم که گفتند :مادر و پدر چوبی توی سیلی که پنج سال پیش آمده بود مردند برای همین چوبی همیشه تنهاست همیشه ناراحت است و هیچ وقت حواسش جمع نیست . وقتی این را شنیدم سرم را محکم به دیوار کوبیدم و سرم شکست و این جوری شد که رفتم پیش پدر و مادرم .
راویس ملک عضو ادبی مرکز بهشهر
خدا
خدا هر جای دنیاست
و در صحرا و دریاست
درون قلب گل ها
و نبض سینه ی ماست
خدا لبخند مادر ،
نگاه گرم باباست
خدا موسیقی برگ
خدا یک شعر زیباست
همیشه با من و توست
ولی تنهای تنهاست
مطهره شهدایی - 12 ساله
( عضو ادبی مرکز بابل 1 )





"شعر کودک" 
انگشت شستم با بی خیالی
از لای جوراب خندید:"دالی"
جوراب سوراخ انگشت خندان
رفتیم با هم پهلوی مامان
" مامان نگا کن پای مرا...آخ
بیچاره جوراب زشت است و سوراخ"
خندید مامان: " یک موش خوش خواب
بیدار شد دید زشت است جوراب
شد ناخن تو دندان موشی
خود را رها کرد با تیز هوشی
زندان تنگش حالا گشاد است
موش موشک تو خندان و شاد است."
فائزه رسکتی- مربی ادبی مرکز جویبار







تبر
تبر را بر دوش می گیرم و اشک هایم را بر تیزی تبر می ریزم،
به خاطرم می آید آن روزهایی که اشک هایم را بیهوده به خاطر تو بر گونه ام می ریختم اما...
حالا آن روزها را به همراه اشک هایم زیر تبر ریز ریز می کنم.
کیمیا مسکین نژاد
عضو ادبی مرکز بهشهر