آفرینش های ادبی

آثار ادبی

+ رقیه در محرم و مادر

                           رقیه در محرم                    

                      

                      این ماه، ماه محرّم 

                       ماه گریهی عالَمه

شجاعت امام حسین    

تأیید شده نزد همه

                    رقیه توی کربلا   

                 نداشت گوشوارهی طلا

رقیه تا تونست گریخت  

امّا از گوشش خون میریخت

          میگفت: بابام، بابام کجاست؟   

          انگار نمیشنید کسی صداش

 

حسنا شعبانی  10 ساله عضو بخش پاسخگویی

                                       

                                    مادر

مادر ای سایبــــان مهــربانی         نگاهت گرم و گیرا، جاودانی

دلت چتریست آبی، رنگ دریا        به زیر چتــر تــو مانند رؤیا

تو معنای شگفتی هستی و بس     تو مهری، تو عشقی، همین و بس

           

               فائزه فرجی 9 ساله عضو بخش پاسخ گویی

 

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٥
تگ ها:


+ دوره

                 

                                                              

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
تگ ها:


+ لیوان و دختر

                              

لیوان و دختر

دخترک وارد آشپزخانه شد. لیوان را از کابینت بیرون آورد، در یخچال را باز کرد پارچ شربت پرتقال را برداشت. لیوان خیلی خوشحال شد چون فهمید که دخترک میخواهد به او شربت بدهد. دخترک شربت را در لیوان ریخت. لیوان به خاطر مهربانی دخترک شربت را به او هدیه کرد.

کوثر یوسفی، 10 ساله، عضو ادبی بخش پاسخگویی.

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٩
تگ ها:


+ انتظار

                                       انتظار                                       

چه قدر سخته انتظار کشیدن ، انتظار برای کسی که حتی نمی دونی کِی می تونی اونو ببینی، یا اصلاً شانسی برای دیدنش داری؟ چه قدر سخته دیدن خانواده ات که روز به روز در انتظار دیدن اون پژمرده تر از روز قبل می شن . هر وقت مادرم رو توی تنهایی می بینم، عکس قاب کشیده ی اون رو به دست گرفته و اشکش هر روز اون رو براق تر می کنه. اشک هایی که مثل مروارید ، روی گونه اش  برق می زنن و پشت سر هم روی قاب عکس فرود میان. بدون این که بدونن چه سرنوشتی در انتظارشون هست! سرنوشتی که شاید برای پدرم هم اتفاق افتاده و ما خبر نداریم.  حتماً یه روز برمی گرده و خودش زنگ در رو می زنه. اونوقت برای اولین بار من رو در آغوش می گیره و می بوسه. اما نه، شاید هم این منم که باید پلاکش رو ببوسم، یعنی اون باید  جواب یک عمر گریه و زاری رو با یک پلاک بده ؟! هنوز نتونستم معنی شهادت رو بفهمم ، اما تمام کبوتر ها فهمیده بودن ....

سارا بتیار مرکز فرهنگی هنری بابل

 

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٢۳
تگ ها:


+ جشنواره نمایش عروسکی در ساری

مجید قناد یکی از داوران جشنواره را ببینیدساکت

با دقت و تمرکز فراوان

ولی خب...چشمک

جنگیدن با خواب سخت می شه

این هم از استقبال دوستانه ی بچه ها ... اما انگار هنوز تو بهت دیدن داور محبوبشان هستند

شاید بعد از این عکس از بهت در بیان..

 این هم عمو قناد بین بچه ها ... حالا کی بیشتر حیرت کرده؟

حالا صحنه ای از نمایش عروسکی بیژن و منیژه از مازندران

و این هم گروه نمایش

عکس یادگاری با منیژه دخت افراسیاب

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٦
تگ ها:


+ بیشه زار خیال

 

بیشه زار خیال

خیال خزان شدن ندارم     با عشق ، من گل همیشه بهارم .....

 

راحمه یونسی عضو ادبی مرکز بهشهر

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۳
تگ ها:


+ نگاهی به یک کتاب

میثم متاجی                 درج در روزنامه جام جم 09/07/1388

 

نگاهی به کتاب «پارو زدن در خاک» - داریوش معمار

اگرچه کوتاه‌نویسی از زمان‌های دور در ادبیات ایران و جهان رواج داشته، اما حالا یکی از ضرورت‌های زمان حاضر به شمار می‌رود.

در تاریخ ادبیات ایران (چه منظوم و چه منثور)، ما با کوتاه‌نویسی‌های خاصی مواجه بوده‌ایم که حتی به یکی از قالب‌های ادبی نیز تبدیل شده‌اند، به عنوان مثال رباعی و دوبیتی 2 قالب شعری هستند که در آنها شاعر فضای کمتری در قیاس با قصیده و غزل برای بیان مفاهیم مورد نظرش در اختیار دارد.

در حوزه نثر نیز با نگاهی به آثاری چون گلستان سعدی یا فرج بعد از شدت در می‌یابیم حکایت‌های این آثار گاهی بیشتر از 300 یا 400 کلمه نیستند.

در ادبیات دیگر کشورهایی که از تاریخ و تمدن کهن بهره می‌برند نیز ما با این‌گونه قالب‌ها مواجهیم، مثل ادبیات ژاپن و‌هایکوهایش.

با این حال اما در شرایط فعلی که زندگی شتابی فزاینده یافته است کوتاه‌نویسی به عنوان یکی از ضرورت‌های زمانه مطرح می‌شود. مخاطب امروز ادبیات با توجه به تمام مولفه‌های دخیل در زندگی مدرن، وقت زیادی برای مواجه با یک اثر هنری ندارد و خود به خود به آثار مینی‌مال گرایش بیشتری یافته است. همین گزارش مخاطب باعث شده مثلا در داستان کوتاه، شاهد تولید داستان‌هایی باشیم که تعداد کلمات آنها بیشتر از 50 کلمه نیست.

با این مقدمه اگر به سراغ آخرین مجموعه داریوش معمار، شاعر پرکار جنوبی برویم، در می‌یابیم او در مجموعه آخرش به کوتاه‌نویسی روی آورده است.

اگر به کتاب مرگ در ساحل آمونیاک مجموعه قبلی معمار نگاهی بیندازیم این مقوله و درک ضرورت‌های زمانه در سرودن شعر کمرنگ‌تر است. بلندنویسی در اثر قبلی معمار، یکی از مشخصه‌های اصلی به شمار می‌آمد، اما در این مجموعه تغییری محسوس در سروده‌های شاعر دیده می‌شود.

«دوست دارم یک روز صبح/ نه سوار ماشین‌های اهواز/ نه آبادان/ نه امیدیه/ نه بهبهان بشوم/ و بروم به هیچ کجا.» (ص86)‌

سادگی خاصی که در سروده‌های کوتاه معمار وجود دارد، وقتی با صمیمیت زبان شاعر به هم می‌آمیزد مخاطب را لحظه‌ای با خود شریک می‌کند و از جهان تکراری اطرافش به لحظاتی لطیف و شاعرانه می‌کشاند. اثر به جای آن‌که در سطح منتشر شود خودش را به عمق می‌کشاند و حوادث فرامتنی بیش از حوادث متنی جایگاه می‌یابند.

رابطه انسان و طبیعت از نکات دیگری است که می‌توان بدان پرداخت. راوی در شعر معمار صرفاً یک گزارش‌دهنده از طبیعت و عناصر تشکیل‌دهنده آن نیست. شاعر بسنده نمی‌کند که شعرش تنها آغشته به المان‌های طبیعی باشد، بلکه خود بخشی از طبیعت می‌شود.

 

«آفتاب مورب سرم را گرم می‌کند/ در ابرهای متوالی/ می‌خیسم/ تا گیاهان از منفذ‌های صورت بیرون بیایند.» (ص 70)‌

راوی به راستی انسانی استحاله یافته در زمین است یا زمینی است که تشخص یافته؟ این همانی بین انسان و زمین منجر به بروز سوال و یافتن 2 قرائت یاد شده می‌شود. انسان در شعر معمار مصرف‌کننده طبیعت نیست، بلکه سعی می‌کند نگاه ابزاری‌اش از طبیعت را برداشته و خود تجلی فحوای جهان باشد.

انسان و طبیعت به هیات موجودی واحد بدل می‌شوند که خواص یکدیگر را می‌پذیرند. در شعر بالا در قرائت اول، راوی زمینی می‌تواند باشد که شرح رویش گیاهان را ارائه می‌کند، اما با نگاهی استعاری انسانی را می‌توان یافت که به ازل و ابد خود بر می‌گردد.

در ازلی که خاک بوده و در ابدی که خاک خواهد شد. زمین چیزی جز خود انسان نیست و غریب پنداشتنش یعنی که از اصالت خود دور شده‌ایم.

وقتی شاعر با استفاده از تشخیص، زمین را در مرز باریکی با انسان به صحنه می‌آورد، مخاطب به یگانگی این دو پی خواهد برد.

استفاده از انرژی کلمه‌ها کاری است که ظرفیت‌های بالایی به شعر می‌بخشد، حال اگر این انرژی دارای باری اساطیری باشد و ریشه‌های نوستالژیک انسان را برانگیزد، می‌توان گفت اثر به بمبی شبیه می‌شود که اگر در ذهن مخاطب منفجر شود دنیای ذهن اش را دگرگون می‌کند.

«دست می‌برم در بارانی‌ام/ دنبال بهانه‌ای می‌گردم/ برای آفتابی شدن/ بندی از کفش‌هایم /دگمه‌ای از پیرهنم/ دستی در موهام می‌کشم/ سرم را بر می‌گردانم به سمت تو/ کاش آن درخت زردآلوی نو رس/ ریشه بگیرد / در گودی پیشانیم.» (ص57)‌

جهان وطنی از دیگر ویژگی‌های برخی آثار این مجموعه است. گریز از مرزهای قراردادی و پیوستن به روح واحد انسانیت کار آسانی نیست. باید از منافع و حب ذات گذشت تا چنین درجه‌ای یافت و شاعران با نگاه ظریف‌شان از جمله انسان‌هایی هستند که بی‌پیش‌فرض و غرض به دیگران می‌نگرند. با کلمه بر مهر باطل می‌زنند و سعی می‌کنند، انسان را به خاستگاه اصلی‌اش بازگردانند.

معمار نیز در پارو زدن در خاک، دغدغه جهانی را دارد بی‌مرز؛ جهانی که سربازها از سیم خاردار بگذرند با لباسی زیتونی رنگ که نماد صلح است. جهانی که تصرفش به رنگ گل‌های زنبق است نه خون و گریه و شیون. تسخیر، تسخیر دل است نه سرزمین، چرا که جهان از آن همه است و از آن هیچ‌کس نیست.

«سمت ماه نیز/ به جانب هیچ‌کس نبود/ از آهی که روی شیشه مانده بپرس/! باران مرزها را که بردارد/ تمام جهان از چیتگر تا سهروردی و جمهوری/ با هم برادرند.» (ص52)‌

شاعر ناامیدانه به باران پناه می‌برد. انگار از انسان دست کشیده و زدودن مرزها را در چشم‌های باران می‌بیند. انسانی مدرن که خودش را به درد‌های زیادی دچار کرده و در راه یافتن درمان برای بیماری خود است. نه تنها از خود که از دیگران هم دست کشیده است و در انزوایی تلخ به سر می‌برد.

«باد می‌وزد از سمت خلیج/ در فاصله میان دو بلوک/ حفاظ‌ها می‌خورند به هم/ آن سوی پنجره همین قدر پیداست/ نه بیرون می‌روی/ نه خانه وسیع می‌شود/ راستی که تنهایی زودتر از گلوله/ در می‌آورد از پا/آدم را.» (ص50)‌

ابتدای دفتر اول پارو زدن در خاک، رنگ و بویی متفاوت نسبت به کل کتاب دارد. «تو» در برخی شعر‌های دفتر اول وجود دارد که انگار از دست رفته است. تویی که توصیف می‌شود و راوی دلتنگی‌هایش را با مخاطب تقسیم می‌کند، «تو»یی که دچار اتفاقی به نام مرگ شده است، لذا شعرهای دفتر اول شخصی تر شده و جهان شخصی شاعر به میان می‌آید.

ما لحظات غم‌انگیزی را مشاهده می‌کنیم که در رگ‌هایش مرگ ریشه دوانده است. این مساله باعث می‌شود ابتدای دفتر اول به نسبت دفتر دوم در ساختمان شعر ساده‌تر به نظر آید. تصاویر و گزاره‌های پر انرژی عموماً جای خود را به جملاتی می‌دهند که استوار بر احساس‌اند. البته این مطلب به منزله چشم پوشی از نقاط درخشان همین اشعار نیست.

«نعشکش خیابان را پس می‌برد/ با بال‌های کرخت/ رشته‌های متورم دور گردنت/ چطور کسی را تشییع کنم/ که بر هر بازویش/ اژدهایی خوابیده/ مردنش آنقدر ساده چطور ممکن است/ در آن روز؟» (ص18)‌

 

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٢
تگ ها:


+ آدمک چوبی

آدمک چوبی

تولدم مبارک  تولدم مبارک . آخ جون 14 سالم شد . کاش خانواده ام این جا بودند تا می توانستیم با هم شوخی کنیم وکیک بخوریم . اما فردا بچه ها به من چی میگن ؟ میگن مامان بابات کادو چی برات خریدن ؟ اون وقت چی بهشون بگم ؟ بگم من مامان بابا ندارم آخه مسخره ام می کنند ؟!

فردا شد . رفتم مدرسه . خیلی غمگین بودم . دوستانم آمدند پیشم . با لحنی خشن گفتم از پیشم بروید نمی خوام ببینمتون آره من کادو نگرفتم . می پرسیدند چرا؟ برای این که پدر دارم نه مادر.

بعد گریه کنان به طرف سالن دویدم یک گوشه نشستم و گریه کردم یک دفعه صدای خانم مدیر آمد ترسیدم . خیالم جمع شد خانم مدیر رفت تو اتاقش .

رفتم دم در اتاق خانم مدیر می خواستم بروم اما یک دفعه شنیدم دارند در مورد من حرف می زنند شنیدم که گفتند :مادر و پدر چوبی توی سیلی که پنج سال پیش آمده بود مردند برای همین چوبی همیشه تنهاست همیشه ناراحت است و هیچ وقت حواسش جمع نیست . وقتی این  را شنیدم سرم را محکم به دیوار کوبیدم و سرم شکست و این جوری شد که رفتم پیش پدر و مادرم .

راویس ملک عضو ادبی مرکز بهشهر

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٧/٤
تگ ها:


+ خدا

       

                                                  خدا
                 
                                        خدا هر جای دنیاست
                                       و در صحرا و دریاست 
                درون قلب گل ها 
               و نبض سینه ی ماست
                                       خدا لبخند مادر ،
                                       نگاه گرم باباست 
               خدا موسیقی برگ 
               خدا یک شعر زیباست
                                      همیشه با من و توست
                                       ولی تنهای تنهاست 

          مطهره شهدایی - 12 ساله
                              ( عضو ادبی مرکز بابل 1 )

  

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/۱۸
تگ ها:


+ نسشت ادبی تابستانی به روایت تصویر در مرکز آمل

 

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۳
تگ ها:


+ شعر کودک

 

"شعر کودک"

انگشت شستم با بی خیالی                                   

                        از لای جوراب خندید:"دالی"

جوراب سوراخ انگشت خندان                           

                           رفتیم با هم پهلوی مامان

" مامان نگا کن پای مرا...آخ                               

                   بیچاره جوراب زشت است و سوراخ"

خندید مامان: " یک موش خوش خواب                 

                      بیدار شد دید زشت است جوراب

شد ناخن تو دندان موشی                              

                         خود را رها کرد با تیز هوشی

زندان تنگش حالا گشاد است                              

                  موش موشک تو خندان و شاد است."

 

فائزه رسکتی- مربی ادبی مرکز جویبار

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٥/٢٤
تگ ها:


+ نشست ادبی در مرکز فرهنگی هنری بهشهر به روایت تصویر

 

 

 

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٥/۱٠
تگ ها:


+ نثر ادبی

 

                                       

تبر

تبر را بر دوش می گیرم و اشک هایم را بر تیزی تبر می ریزم،

به خاطرم می آید آن روزهایی که اشک هایم را بیهوده  به خاطر تو بر گونه ام می ریختم اما...

حالا آن روزها را به همراه اشک هایم زیر تبر ریز ریز می کنم.

کیمیا مسکین نژاد

عضو ادبی مرکز بهشهر

 

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٥/٥
تگ ها:


+ برندگان نوبل ادبیات

 

۱۹۷۶: سال بلو۱۹۷۷: ویسنته آله‌ایخاندره 

 ۱۹۷۸:بشویس سینگر ایزاک  

  ۱۹۷۹: اودیسآس الیتیس 

۱۹۸۰: چسلاو میلوش۱۹۸۱: الیاس کانتی

  ۱۹۸۲: گابریل گارسیا مارکز۱۹۸۳: ویلیام گلدینگ 

۱۹۸۴: زایفرت یاروسلاو   

 ۱۹۸۵: کلود سیمون۱۹۸۶: آکینوانده اولووله سوینکا

 ۱۹۸۷: ژوزف برودسکی ۱۹۸۸: نجیب محفوظ 

۱۹۸۹: کامیلو خوزه سلا۱۹۹۰: اکتاویو پاز

 ۱۹۹۱: نادین گوردیمر۱۹۹۲: درک والکوت

 ۱۹۹۳ تونی موریسون

  ۱۹۹۴: کنزابورو اوئه۱۹۹۵: شیموس هینی

 ۱۹۹۶: ویسلاوا شیمبورسکا

۱۹۹۷: داریو فو

 ۱۹۹۸: ژوزه ساراماگو۱۹۹۹: گونتر گراس

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٢۱
تگ ها:


+ خبر

 

یک خبر ناراحت

قراربود فردا ١۴/۴/ ٨٨ یک نشست ادبی ویژه‌ی پسران در مرکز فرهنگی هنری آمل داشته باشیم و اعضای ادبی مراکز آمل، نوشهر، چالوس،بابل١ و ٢،پل سفید، قائم‌شهر و جویبار در این نشست شرکت کنند اما نشست برگزار نمی‌شود چون می‌گویند راننده بیمار است  و چون‌های بسیار... امیدواریم در آینده این برنامه را اجرا کنیم. پسرهای کارگاه های ادبی منتطر باشند ولی اگر یک وقت برگزاری نشست ما به بعد از سن کانونی آن ها موکول شد زیاد از ما به دل نگیرند . خب زندگی همین است مگر نه؟؟افسوس

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها:


+ روزهای هفته

 

جدول روزهای هفته لبخندتعجب 

نام کنونی

نام ایرانی

نام سُغدی

 ستاره وابسته

نام انگلیسی

   مانک

یکشنبه

یوشمبت

مهرشید روز

خورشید

Sunday

روز خورشید

دوشنبه

دوشمبت

 مه­شید روز

ماه

Monday

روز ماه

 سه­شنبه

سه‌شمبت

بهرام­شید روز

مریخ ، ایزد جنگ

Tuesday 

روز ایزد جنگ

چهارشنبه

چرشمبت

 تیرشید روز

عطارد

Wednesday

   روز عطارد

 پنج­شنبه

پنج‌شمبت

برجیس­شید روز

مشتری ، ایزد آذرخش

Thursday

   روز ایزد    آذرخش

آدینه

شش‌شمبت

ناهیدشید روز

زهره ، ستاره شادی آور3

Friday  

روز ستاره­ی شادی آور

شنبه

شمبت

کیوان­شید روز4

زحل

Saturday

روز زحل

 

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها:


+ شعر

               ....

جز سربازی که جمجمه اش

از مگسک این تفنگ پیداست

همه سهمی از معدن های سنگ دارند.

سنگی که روی قبر

نبودن مان را به تصویر می کشد

ماخانه هامان را

بر شانه سهم سربازانی ساختیم

که در گوری دسته جمعی خوابیده اند

بند بنداستخوان شهر

نامی در درون خود دارد

و چشم های منتظر مادران

خانه هایمان را می پاید .

سنگی که در آستان در کار شده

شاید پسری باشد درکنار ساحل

که تور صیادی اش را به آب می اندازد

و اسلحه صید میکند و سوار قایق کوچک

از رودخانه های آرام شهر می گذرد.

سنگ زیر پنجره

هی هی چوپانی جوان است

که معشوقه اش از دور از قاب چوبی پنجره

اندام اش را به باد می سپارد.

تفنگ سرپری که طعم گرگ دارد

 هیچ فریادی برای اهالی نیست

و گوسفندها روی قلاب قصابی شهر

آویزان می شوند.

همین جا که نشسته اید

به دیوارها فکر کنید

که از تن شماست

همین جا که هستید

و این کلمات را میخوانید

کسی کمین کرده از سنگ تا شلیک.

*              *               *

سنگفرش خیابان

یعنی که عده ایی در گوشه ایی از جهان مرده اند

بی گریه و تدفین.

*              *                *

روزی ابریشم و طلا سوغات مسافران بود

امروزانسان جنگ را هدیه می دهد

و ماموران پست شکل بمب های بزرگی اند

که پیغام می رسانند.

*              *                *

جنگ هم دیگر بدون شناسنامه شده

و علیه خودش می جنگد

او قربانی دست هایی است که...

تا انگشتی نباشد

هیچ تفنگی شلیک نمی شود.

 

    میثم متاجی

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٢
تگ ها:


+ یوسف

یوسف

میگویم:بلند شو یوسف!         

سر سطر می نویسم:

ـ حیف،حیف  ستاره  با لبهایش عسل،موهایش طلای گندمزار،خاتون شعرهایت همیشه.

چه حرفهایی بلدی یوسف؟با همین شعرها گوش بچه های مردم را توی مدرسه پر میکنی؟...

                                                 فائزه رسکتی

به ادامه‌ی مطلب بروید.

...
ادامه مطلب
نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٢
تگ ها:


+ رشته‌ی تسبیح

 

 

 

 

 

                     رشته ی تسبیح

 

داستان رشته ی تسبیح از عباس معروفی داستانی استعاری است که    بیتی از غزل حافظ را تداعی می کند:

                                       رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم دار

                                       دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود

موتیف تسبیح کارکرد استعاری عناصر و ساختار داستان را تقویت می کند در راستای این که سایر عناصر موجود و کارکرد موتیف گرایانه ی آن ها در خدمت موتیف تسبیح قرار می گیرد مثل پدربزرگ و چاه و آن دیالوگ اصلی داستان که فضا و معنای داستان را زیر پوشش قرار می دهد و بعد استعاری داستان را دو چندان می کند آن جا که پدربزرگ به راوی می گوید وقتی مردم تسبیح را به تو می دهم و راوی می گوید کی می میری؟

                                                                  عالمه میرشفیعی

 

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۳۱
تگ ها:


+ محرم

 

   

پرسیدم از هلال که چرا قامتت خم است     

 آهی کشید و گفت که ماه محـــرم است

گفتم که چیست محـــرم به ناله گفــــــت:         

  ماه عـــــــزای اشـــرف اولاد آدم اســــت

مائده یحیی پور 

                                        مربی ادبی مراکز بابل                                               

 

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۳۱
تگ ها:


+ سبزپوش

 

  سبز پوش                                               

باز هم شبگرای شبهای شعر                                                    

باز نام توست بر شب های شعر

دیده ام دلبستگی هایت کم است

بازتاب خستگی هایت کم است

بار ها دیدم شکستی سرو من

لیکن از پا *کی نشستی سرو من

بی تو بودن بی تو بودن مردن است

در حصار تیرگی پژمردن است

بی تو من تجدیدی شهریورم

در کلاس عشق ورزی آخرم

باز باران باز باران را بخوان

قصه های عشق و ایمان را بخوان

دست هایت دستهایت سبز باد

همچنان باغ دعایت سبز باد

سبز پوش سبز قامت سبز باش

تا قیامت تا قیامت سبز باش

                                   قنبر یوسفی - مربی ادبی مرکز آمل

نویسنده : آفرینش های ادبی ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۳۱
تگ ها:


+ به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نویسنده : پرشین بلاگ ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۳۱
تگ ها: